قهرمان ميرزا عين السلطنه
4175
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
قزاق همراه ما آمد با صاحبمنصب و الياس مترجم . مدتى قزاق پياده آمد تا اسبها راحت شوند . يك تازى سياه بدشكلى هم كه مال صاحبمنصب ديگرى بود همراه ما شد و آنچه كردند مراجعت نكرد . از نجفآباد رد شديم گلهء گوسفندى چرا مىكرد . تازى تاخت آورده داخل گله شد كه آدمهاى من به زحمت زياد تازى را عودت دادند . اينها مرا جلو انداخته مثل محبوس مىبردند . الياس هم سوار اسب موثق بود و مىگفت مرا هيچ اطلاع ندادهاند و براى خودم هيچ لوازمات سفر نياوردم . از سرما و گرما تلف خواهم شد . تصور ولوله - شرّ مردم من تمام راه را فكر مىكردم و حالا كه كار گردنگيرم شد نقشه مىريختم . تا نزديكهاى ورس نقشهء من تمام شد . بعد به فكر شهر افتادم كه الان مردم بيدار شده و چه ولولهاى در كار است و چه چيزها به من حالا نسبت بدهند ، چه دروغها جعل و منتشر كنند ، چه مكاتبات و مخابراتى به طهران و روزنامهها بنمايند . خدا خودش از شرّ اين مردم حفظ فرمايد . اتراق رسيديم به ورس . من جلوتر بودم . سرچشمه محلى براى اطراق قزاق تهيه شد . ورسيها كه همه با ما سابقه دادوستد و آشنائى دارند جمع شدند . گفتم يك نفر زن در سرچشمه راه ندهند . آنچه هم زن و دختر آنجا بود دادم خارج كردند . قزاق رسيده يك نفر ميان آنها « دوشين » نام تركى مىدانست بامزه هم بود . به عوض الياس كه رفته توى ده براى خودش توتون ، سيگار و بعضى چيزها خريد كند واقع شد . از ما دو سه تا مرغ قدرى برنج با علوفه و هيزم و قزقان « 1 » خواستند ، كدخدا را گفتم بياورد . همه مشغول پذيرائى اسبها شدند . يك طناب بلندى بيرون آورده دو سر آن را به دو درخت بستند و آنوقت همه اسبها را مثل گوسفند به اين طناب بسته زينها را گرفته اسبها بناى چرت زدن را گذاشتند . من چون خسته بودم و خواب هم نكرده بودم كدخداى ورس را به دست آنها داده خودم به عمارت اربابى آمدم . مباشر از اهل زرجه بستان كه از طرف بشارت السلطنه آنجا بود پذيرائى كرد . گفتم قدرى انگور براى قزاقها ببرند و خودم يك فنجان چاى خورده خوابيدم .
--> ( 1 ) قزقان ( تركى ) - ديگ .